|
|
آتشی زیر خاکستر
از سلاخی احساس بر سنگفرش باز ذهن چه حاصل تا کی می توان نوررا درظلمتکدۀ کلبۀ تنگ و خفقان خانۀ بی رنگ پنهان داشت ؟ مگر عقل به تنهایی می تواند نجات دهندۀ کسی باشد که خدایش عاشق نامید و عاشقانه آفرید ؟ مگر درد می تواند زیور قلبی نباشد که خدایش آراستگی را بدان نامید ؟ دل بی درد ذهنی سرد می آفریند. در حیاط خانۀ استیجاریمان پرنده ای می خواند ، بی گمان بلبلی است ، باقیماندۀ یغمای برجهای بلند و یورشگران کوه و کمند بازماندۀ خیل پرندگان دماوند آتش به دل ، دماوند سرما به سر ای بلندای پوشیده در زمهریر ِ درد و زمستان بیداد ! دماوند پیر به عمر مار به دوشان و آهنگران ! به عمر ظلم و آزادی گفته اند آتشی به دل داری و زیر خاکسترش نهان می داری مگر این فریاد دیرپای ماندگار را با سکوت سازشی هست ؟ مگر این آینۀ پر غبار ِِ پرزنگار را جلا نمی توان نمود ؟ تو از قانون وحشی طبیعت ِ خود پیروی می کنی نه از قیدهای دنیای آدمی چه کسی را یارای ممانعت از فوران تو بوده و هست ؟ چه چیزی تو را از غریدن و شوریدن و فریاد ، باز می دارد ؟ چرا این آتش زیرخاکستر ِ سالهای برف و یخبندان و بوران را به آسمان نمی پاشی ؟ نکند که این سرمای عاشق کش ، هیکل ستبر و سترگ تو را به کابوس انجماد و استثمار برده است ؟ نکند که لاله های وحشی دامن سبز گسترده ات به داغ مرگ تو از گور سر برآورده اند ؟ نکند به گور خفته ای و گوش نمی دهی ؟ نکند که چون من زنجیر بند ِ شایدها و بایدها گردیده ای ؟ از بند درآی و دماوند ِ من باش ! سر برون آورده به مهر ازگل برون آی و همدل شو ! که من و تو هردو آتشی به دل داریم زیر خاکستر خاطره های کهن. فراموش شده تاریخ ایران زمین. فراموش کرده تاریخ زخمهای دیرین ، از یاد برده خاطرۀ دردهای شیرین. باران شسته پنجره های باز سالهای کودکی . ای دماوند پیر به عمر ظلم به عمر عشق به عمر شوق به عمر اشک سرافراز سرسپردۀ تاریخ ِ ظلم خیز ! به پا خیز ! تا بدانم هنوز شعله ای آتشی در زیر خاکستر سرد و سکوت سخت تو گرم و سرخ می جوشد تا مرا نیز یارای قیام باشد آگاهانه آزادانه تا بلندای سر به آسمان کشیدۀ تو در آسمان باقیست ریشه های بودن من در زمین محکم است. ۴ اسفند۱۳۸۶
نظرات ارسالی:
shomeys در تاریخ ۵ اسفند ۱۳۸۶ و در ساعت ۱۲:۴۳ ب.ظ نوشته شده است.
anisa aziz hamishe montazere matnahaye porehsasa va por taninet hastand ke goyaye eshgh be mahbob mibashad bashad ke in eshgh be hamagan serayet namayad
payam shirmohammadi در تاریخ ۵ اسفند ۱۳۸۶ و در ساعت ۵:۰۴ ب.ظ نوشته شده است.
انیسا جان
وفا در تاریخ ۶ اسفند ۱۳۸۶ و در ساعت ۶:۳۲ ق.ظ نوشته شده است.
می دانم که این شعله پوشیده از تردید
معین در تاریخ ۷ اسفند ۱۳۸۶ و در ساعت ۱۰:۵۴ ق.ظ نوشته شده است.
تا بلندای سر به آسمان کشیدنمان بودنمان عین خروش است در ساختن. ایران زمین شعله خاکستر برفروزاند، صدایش را میشنوم… گوش کن … سرور اندر سرور است، حبور اند حبور … مست و حیران … … .. . .
khdm در تاریخ ۷ اسفند ۱۳۸۶ و در ساعت ۱۱:۳۷ ب.ظ نوشته شده است.
انیسای عزیز و گرامیم ارسال نظر
|
||