|
|
کوچولوی زباله گرد
من کودک زباله گردم من کودک سیاهه بندم صورتم سیاه خانه ام تباه خانواده … آه! روز من به شب نمی رسد اگر روزی ام از زباله بر نیاید ُ هنوز دست من به آستان در نمی رسد ! شام من به سر نمی شود اگر مرا پاره های نان وکفش و روزی ِ تو در نیاید ُهنوز دست من به دامن خدا نمی رسد ! و تو مرا ندیده ای و هرگزم امید دیدنی نبوده است و این نشان بودن تو است و آیۀ نبودن ِ منی که نیست ! درون سینه ام دلی به رنگ آسمان طپش زنان و بی صداست درون سینه ات دلی به رنگ شور و شهر زندگی درون سینه ات دلی ز تارِعشق پود شوق پر نواست درون سینه ام دلی ز تارو پود ِ دود بی تفاوتی هرزگی به رنگ آنچه تا کنون ندیده ای بی جلاست بی صداست ! در سرت چه هست ؟ آرمان رویشی دگر آرزوی خواهشی دگر و من : روز پر نکوهشی دگر ! در سرت چه هست جز هوای مدرسه ؟ جز صدای زنگ فارسی … مشق مدرسه هیاهوی بچه های مدرسه … مدرسه مدرسه وای … مدرسه و من تخته بند ِ موج سرکش زمانۀ ستمگرم قلب تو برای مشق می طپد و بازی ِ حیاط مدرسه قلب من برای پول ِ خوردن وعده ای غذای خشک در هوای خانۀ کثیف پر زباله ام و یا در کنار کوچه ای که کار من در آن به انتها نمی رسد ! فکر تو تا کجای زندگی می رود و فکر من تا کجای این تن ِ شرمگین خسته ام ! تو کودک ِ غنوده بر ناز و نعمت و نیاز تو آدم ِ بزرگ ِ شهروند ِ ناز ! اگر قدم به امتداد جادۀ زمانه ام گذاری و به خانه ام گذرکنی وای ُ وای ُ وای غبار زندگی ِ من که بر کنار کفش چرمی ات نشسته است جلای خانۀ تو را خدشه دار می کند ، بوی عطر تو که روزگار من از آن تکان نخورد از تعفن زباله های روزگار من فرار می کند ! تو آدم ِ نشسته بر هراس و حرص تو آدم غنوده بر هوی و آز و من در این کلبۀ گچی ِ بیچراغ ِ خود نه هیچ دارمُ نه پوچ نه آب دارمُ نه رنگ هر دم آماده ام به کوچ کوچ از این زمانۀ ستمگرِ چموش کوچ از این زباله دانی ِ خموش از میان چشمهای آدمان ِ کور دل کوچ کوچ کوچ و تو بدان ! تو که نام خود نهاده ای به قهر و کین به ادعای پر هوا “آدمی ” بدان که نام من هم “آدمی” ست آدمی چون تو و هر آنچه تو از آن ِ خود خوانده ای و کرده ای و فکر کن فکر کن اگر جای من وَ تو در آن نخست روزِ آفرینش ِ ازل در آن زمان ِ بی زمان ِ بی زمان به نام ایزد و خدای مهربان به گونه ای دگر رقم نهاده می شد و من و تو تا کنون هزار چرخ می زدیم تو کجای این زمانۀ شلوغ جای می شدی و من کجا ! شایدم تو به آغوش این زباله ها و من میان پرنیان بوسه ها آخر این ظلم رخوت و غرور تا کجا ۲۹ بهمن ۱۳۸۶
نظرات ارسالی:
وفا در تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۸۶ و در ساعت ۵:۵۰ ق.ظ نوشته شده است.
يا مولي الحنون اين دل شدست مجنون *** عاشقم كن تا جان در رهت بازم
pezhman در تاریخ ۲۲ اسفند ۱۳۸۶ و در ساعت ۵:۱۰ ب.ظ نوشته شده است.
kheili ziba va moaser bood,omidvaram ke hamegi dast dar daste ham betavanim kari bokonim.
hamdel در تاریخ ۲۷ اسفند ۱۳۸۶ و در ساعت ۹:۲۴ ق.ظ نوشته شده است.
انيساي عزيز،
iran در تاریخ ۲۷ اسفند ۱۳۸۶ و در ساعت ۱۰:۴۶ ب.ظ نوشته شده است.
درود به انیسا که شعرش مانند نامش به من
payam shirmohammadi در تاریخ ۴ فروردین ۱۳۸۷ و در ساعت ۳:۱۹ ب.ظ نوشته شده است.
شرمنده انیسا جان من این متن رو خیلی دیر خواندم…زیبا بود و موثر…ولی مثل همیشه چند نظر کوچک..: اول بهتر کلمه مدرسه کمتر تکرار شود. دوم فکر تو تا کجای زندگی می رود و فکر من تا کجای این تن ِ شرمگین خسته ام ! این قسمت دوباره بنویس تصویر و ترکیب زیباست ولی با بقیه جمله ها هماهنگ نیست..! سوم: فکر کنم اگر این قسمت بدان که نام من هم “آدمی” ست با این بخش اگر جای من وَ تو در آن نخست روزِ آفرینش ِازل تا انتها عوض بشه بار معنایی شعر بیشتر میشه… ارسال نظر
|
||